محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

227

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون قوم رأى او را نپذيرفتند گفت : كاش پيروانى داشتم و به پشتيبانى قومى متكى بودم ، مقصودش اين بود كه اى كاش يارانى داشتم كه مرا از تعدى شما مصون مىداشتند و شما را از قصد زشتى كه دربارهء مهمانانم داريد مانع مىشدند . از وهب روايت كرده‌اند كه : وقتى لوط گفت كاش به پشتيبانى قومى متكى بودم فرشتگان به رقت آمدند و گفتند : « پشتيبان تو قوى است . » و چون لوط از مسالمت قوم نوميد شد و چاره نداشت فرشتگان گفتند : « اى لوط ، ما فرستادگان خداييم و آنها به تو دست نمييابند . شبانگاه كسان خود را همراه ببر و كس از شما پشت سر ننگرد مگر زنت كه عذاب قوم به او نيز رسد . » گويند : وقتى لوط بدانست كه مهمانانش فرشتگان خدايند و براى هلاك قوم آمده‌اند گفت : « هم اكنون نابودشان كنيد . » ذكر گويندهء اين سخن از سعيد روايت كرده‌اند كه وقتى فرشتگان به نزد لوط آمدند و آنچه خدا فرموده بود رخ داد ، جبرئيل به لوط گفت : « ما مردم اين دهكده را هلاك مىكنيم كه مردمش ستمگرانند . » لوط گفت : « هم اكنون هلاكشان كنيد . » جبرئيل گفت : « ميعاد آنها صبح است ، مگر صبح نزديك نيست ؟ » گويد و بگفت تا شبانگاه كسان خود را همراه برد و كس از آنها پشت سر ننگرد ، و آنها برفتند و چون وقت هلاك قوم در رسيد جبرئيل پر خويش را در زمين آنها فرو برد و از جاى بكند و بالا برد تا آنجا كه اهل آسمان آواز خروس و عوعو سگان را ميشنيدند و آن را وارونه كرد و سنگ بر آنها باريد .